When I Got Scammed
داشتم رانندگی میکردم، ذهنم داشت میچرخید که ناگهان یک گراز در جاده ظاهر شد. اول فکر کردم بیچاره یخ زده یا آسیب دیده، بنابراین سریع ماشین را نگه داشتم. خدا را شکر که زنده بود! با احساس قهرمانی، مقداری نان از ماشین برداشتم و به سمت گراز پرتاب کردم. گراز به آرامی، ضعیف، اما قطعاً به سمت غذا حرکت کرد. دلم آب شد - نمیتوانستم این حیوان کوچک بیگناه را گرسنه رها کنم! مصمم به کمک، ماشین را روشن کردم و کیلومترها تا نزدیکترین فروشگاه مواد غذایی رانندگی کردم. با یک بسته هویج تازه برگشتم، انتظار داشتم یک گراز سپاسگزار منتظرم باشد. و آنجا بود، هنوز تنها، هنوز گرسنه. هویجها را پرتاب کردم، لبخند کوچک گراز را تصور میکردم... سپس، از ناکجاآباد، ماشینی کنارم توقف کرد. راننده خم شد و گفت: "ام... آن گراز؟ این حیوان مزرعه همسایه من است." معلوم شد که من تازه به یک گراز بسیار باهوش و بسیار محلی غذا داده بودم... که احتمالاً فکر میکرد من سرآشپز شخصیاش هستم. نکته اخلاقی داستان؟ هرگز یک گراز را دست کم نگیرید... و همیشه قبل از اینکه کاملاً "قهرمان جنگل" شوید، بررسی کنید که آیا صاحبی دارد یا خیر.
Download
0 formatsNo download links available.